تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی

به نام خداوند الهام بخش

 

به خود فشرده ام انگار درد عالم را

نشسته ام که تماشا کنم زوالم را

 

توان پر زدنم نیست مرغ محزونم

که بسته اند به دستار دست و بالم را

 

تمام پیکره ام درغبار و مه گم شد

زمانه دیده و فهمید انحلالم را

 

قلم نماند و زبان نه سکوت پشت سکوت

چگونه شرح دهم مایه ی ملالم را؟

 

مرا ندیده نگیر افتخار تاریخم

دلی بسوز برایم بپرس حالم را

 

یکی نبود که درسالهای هجمه وهول

ز فوج فاجعه راحت کند خیالم را

 

زن اثیری ام اما سقوط کرده ز اوج

به هم زدند غریبان ره و روالم را

 

شدم چو گربه ی مدهوش خفته و خاموش

و یاد می کنم آن جلوه وجلالم را

 

چه بود عاقبت فره ایزدی هایم؟

کسی بیاید و پاسخ دهد سوالم را

 

27-5-89

 

فقط همین به تو گفتم دوباره می گویم

که دوست دارمت و میل دیدنت دارم

 

شبیه غنچه شکفتی به تکدرخت دلم

چرا دروغ؟ امید رسیدنت دارم

 

گل همیشه بهارم! همیشه با من باش

هراس پر زدنت پرکشیدنت دارم

 

ترانه ای شو و بنواز تار روحم را

که انتظار مداوم شنیدنت دارم

 

نسیم شو که به رقص آوری سکونم را

که اشتیاق برای وزیدنت دارم

 

برون ز دست منی با تمام جان شوقِ

میان بازوی خود آرمیدنت دارم

 

شبِ بدون تو بودن چقدر طولانیست

طلوع کن که امید دمیدنت دارم

 

خدا که نیستم اما اگر خدا بودم

بدان دوباره سر آفریدنت دارم

 

 

2-6-89

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 16:47  توسط هوروش نوابی  | 

به نام خداوند الهام بخش

کاش اینجا کنار من بودی زندگی بی تو رنگ غم دارد

دل من در تمامی لحظات چیزی از جنس عشق کم دارد

نوبهارست ونور باریده گرمی وشوق وشور باریده

در زوایای سینه ام اما این هوای عجیب دم دارد

روی کردم به سمت وسوی خدا شکوه کردم کمی ونالیدم

دست من را گرفت در دستش گفت دنیاست پیچ وخم دارد

غرق لبخند برجهان بنگرجلوه ی زندگی تماشایی است

پاک کن این نگاه بارانی از چه چشمت همیشه نم دارد؟

سرخ رو باش مثل غنچه ی باغ دل بده دل بورز دل خوشدار

زردی ازروی گونه ات بزدازندگانیست زیروبم دارد

وحشت از سردی زمستانست ترس برگشتن خزان در دشت

نبض گل گرچه می زند پربیم شوق رانیز دم به دم دارد

زیر آوای دلنشین نسیم روبه رویم شکوفه می رقصد

همره شادی این جهان اما گاه رنجی نهفته هم دارد

بگشایید دفتر شعرم باز هم از نگفته سرشارم

بگذارید تا فروریزد اشکهایی که این قلم دارد

باید امشب زجای برخیزم روبه آفاق دیگری بروم

نفسم تک شماره شد اینجا شاید این آشیانه سم دارد

می نشینم کنار پنجره ام دیده بر راه دور می دوزم

مثل ابر بهار می بارد آسمان چهره ای دژم دارد

گر پریدن بدون پر نشود می روم فکر دیگری بکنم

گفته اند این جهان چنان دریاست گرکه دریاست یک بلم دارد

17-1-88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:21  توسط هوروش نوابی  | 

با سلام به همه دوستان.

ششمین کتاب شعر من با نام «یادمان باشد» به چاپ رسید. برای تهیه آن می توانید به آدرس های زیر مراجعه نمائید:

تهران، میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف

تهران، میدان فاطمی، ابتدای کوچه کامران، پلاک ۲۸، طبقه ی سوم، دارالترجمه ی رسمی زبانها

بی شک از دانستن نظراتتان در مورد این کتاب  بسیار خوشحال می شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 8:50  توسط هوروش نوابی  | 

گفتی که نماز شب بخوانم خواندم

هر غیر خدا را زدل خود راندم

دست تو گرفته با تو همراه شدم

گفتی نکند به گل بمانم ماندم

***

از آنچه که بر تو میرسد شکوه نکن

گر صد بشود شبی نود شکوه نکن

اینها همه در کتاب هستی ثبت است

خوشحال بمان زخوب و بد شکوه نکن

***

آهسته بگو خدا صدا می شنود

یک یک همه گفتار تو را می شنود

با لهجه ی شیرین دعا حرف بزن

آوای تو را زهر کجا می شنود

***

امسال بهار شور وحالی دارد

پرواز پرنده قیل وقالی دارد

با این دل پاییزی مغموم بگو

او نیز خدای لایزالی دارد

***

انگار که قانون خدا گم شده است

از خاطر جمع ما وفا گم شده است

کفرست وگنه زبان من لال ولی

انگار خود خود خدا گم شده است

***

نام تو میان واژه ها پنهانست

هر شعر سرودم سخنت درآنست

در تک تک سطرهای من دیده شدی

دوراز تو ترانه بی دل وبی جانست

***

من معنی درد را نمی دانستم

نیرنگ ونبرد را نمی دانستم

در پیش نگاهم گل وگندم می رست

این چهره ی زرد را نمی دانستم

***

او بود کسی که باغ گندم را دید

اوبود که از میوه ی ممنوعه چشید

او بود که آدمیت از یادش رفت

من بی گنهم چنین عقابم نکنید

***

تا زندگی ات اینهمه زیباست بخند

تا رنگ رخت چو گل فریباست بخند

چون غنچه نباش اینچنین تو در تو

بگشای لب و به هرچه هرجاست بخند

***

برخیز وبیا که نوبهارآمده است

نور وگل وسبزه برگ وبارآمده است

انگار که همراه نسیم از ره دور

تنبور و دف و نی و ستارآمده است

***

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:25  توسط هوروش نوابی  | 

ما صاحب کردار و کلام نیکیم

ما پیرو پندار وپیام نیکیم

با خلق خدا بگو که ما یار خدا

دنباله رو گفته و گام نیکیم

 ***

اسطوره و تاریخ نمی دانم چیست؟

سنگی شده ام میخ نمی دانم چیست؟

با کهنه حکایات فریبم ندهید

اینها همه از بیخ نمی دانم چیست؟

 ***

هر برگ که از درختی افتاد ازوست

هر غنچه ی گل که رفت بر باد ازوست

تسلیم همیشگی فرمان وی ام

هر داد ازوست هرچه بیداد ازوست

 ***

آهسته بگو خدا صدا می شنود

یک یک همه گفتار تو را می شنود

با لهجه ی شیرین دعا حرف بزن

آوای تو را زهر کجا می شنود

 ***

یک زندگی ساده برایم بگذار

تنها دو سه سجاده برایم بگذار

باید که تمام شب مناجات کنم

من رفتنی ام جاده برایم بگذار

 ***

انگار که قانون خدا گم شده است

از خاطر جمع ما وفا گم شده است

کفرست وگنه زبان من لال ولی

انگار خود خود خدا گم شده است

 ***

شیشه است دلم وقت دعا می شکند

هنگام بیان یاخدا می شکند

هر چند درون خود نگاهش دارم

آخر به نوای ربنا می شکند

***

قد قامتمان به قامت یک کوهست

در ظاهرمان یاد خدا بشکوهست

اما چه کنیم موج تزویر و دروغ

در روح ریاپرورمان انبوهست

***

رکعت رکعت خمیدی وراست شدی

کوتاه و بلند بی کم وکاست شدی

اما تو بگو برای مخلوق خدا

آنسان که خدایت از تو می خواست شدی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط هوروش نوابی  | 

 

با سلام

مجموعه  شعر جدیدی از من با نام « یک نقطه ی رنگین» منتشر شده است. این کتاب شامل شعرهایی برای کودکان و نوجوانان است. برای تهیه ی آن می توانید به این آدرس مراجعه نمائید:

میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف 

بی شک از دانستن نظراتتان در مورد این کتاب  بسیار خوشحال می شوم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 8:10  توسط هوروش نوابی  | 

 

نمی شود بگذاری تورا نگاه کنم ؟

نمی شود که نگاهی به قرص ماه کنم؟

 

نمی شود بدرخشی به سرزمین دلم؟

نمی شود شب دل را چنان پگاه کنم؟

 

نمی شود بگذاری که شانه هایت را

برای این تن تاخورده تکیه گاه کنم؟

 

نمی شود که بمانی کنار من تا من

به زیر سایه ی مهرت کمی پناه کنم؟

 

اگرچه عشق مرا اشتباه می دانی

نمی شود بگذاری که اشتباه کنم؟

 

اگر که دل به تو دادن گناه بوده نخست

نمی شود که من این بار هم گناه کنم؟

 

نمی شود بنشینی؟ نمی شود نروی؟

که زیر چتر تو احساس سر پناه کنم؟

 

نمی شود بگذاری که لااقل این بار

به عشق بی ثمر خود تو را گواه کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:39  توسط هوروش نوابی  | 

به نا م خداوند هشتادو هفت،

به نام خداوند احساس و عشق،

به نام خداوند مهرو منیر،

با سلام و تبریک سال نو به دوستداران شعر...

 

مهربان، کم سخن، بی هیاهو

مادر من مقدس ترین بود

کار او فکرو ذکر و نیایش

در تمام جهان بهترین بود

 

گوشه ی پشت بامی و فرشی

گفتگو با خدا پیشه ی او

شادمانی برای عزیزان

بود دائم در اندیشه او

 

هرچه گنجشک و هرچه کبوتر

جیره خوار دعاهای نابش

هر پرنده که پر میزد آنجا

دانه می ریخت می داد آبش

 

گوشه ی بام خاموش خانه

وقت مغرب چه مغرور می شد

با ورود خدا شاد و خرسند

خنده می کرد و پر نور می شد

 

رنگ تسبیح مادر، همیشه

رنگ یاقوت احساس او داشت

می نشست و ز گلواژه ی اشک

روی سجاده اش نقره می کاشت

 

دور از اصل خود مانده اما

با خدا همره و همنشین بود

درد دلها پراز سوز و اندوه

نغمه ی ناله اش آتشین بود

 

چون که تاریکی شب سرانجام

می رسید از رهش دامن افشان

قلب او میشد آرام و شفاف

مثل آرامش بعد طوفان

 

تا غروب دگر منتظر بود

بام خاکستری رنگ خانه

تا که مادر دوباره بیاید

از خدایش بگیرد نشانه

 

9-1-87

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:15  توسط هوروش نوابی  | 

 

به نام خداوند الهام بخش

 

با سلام به دوستان عزیزم لطف کنید سکوت چند ماهه ی مرا

به حساب عدم الهام بخشی خدایم نگذارید.

رود شعر جاری بود ولی من برای وبلاگ نوشتن انگیزه نداشتم. نمی دانم چرا ؟  

 

 

دلش درون سیه چال تن کفک زده بود

کسی نشسته به زخم دلش نمک زده بود

 

کسی که بر تل ویرانه های خانه ی او

نشسته با سر پرشور نی لبک زده بود

 

نشانه بود  ز رویش، ز رشد، زایایی

چقدر خوب طبیعت ورا محک زده بود

 

نه اهل فکر نه منطق، نه عقل و نه ادراک

همیشه دیگری او را به خود یدک زده بود

 

گداخت آتشی و خویش را دران سوزاند

نمرد و ماند، فقط گونه هاش لک زده بود

 

سیاه و سرخ نشسته به چهره ی زردش

زبس که از رگ او خون جان شتک زده بود

 

نداشت یک دو سه دندان به چاله ی دهنش

چرا که همسرش او را شبی کتک زده بود!

 

بقدر نیمه ای از مرد خویش می ارزید

بشر نبود، خدا هم به او کلک زده بود

 

ز پشت پنجره دیدم زنی که مثل زنان

میان کوه غم و درد قنبرک زده بود...

 

توضیح : بعد از خواندن کتاب هزار خورشید تابان

از نویسنده ی افغانی خالد حسینی سروده شد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:57  توسط هوروش نوابی  | 

با ياد خدا

گر شاخه هايم شكستند من در زمين ريشه دارم

ميرويم از سوي ديگر زين غم چه انديشه دارم

 

نستوهم و برقرارم در جاي خود استوارم

با روح وجاني بدين سان كي ترسي ازتيشه دارم؟

 

پرواي بشكستنم نيست انديشه ي رستنم نيست

با سنگ سازش ندارد قلبي كه از شيشه دارم

 

دل را زفرياد توفان هر گز هراسي نباشد

در عمق پنهان جنگل چون باغبان بيشه دارم

 

بر روي بال سپيده تا آسمان مي شتابم

آيين من عشق و ايثار مهر خدا پيشه دارم

 

مي رويم ومي خروشم هرگز نبيني خموشم

در خاك سردم نظر كن بنگر ببين ريشه دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:46  توسط هوروش نوابی  |